مندیـر

چو ایران نباشد تن من مباد


صفحه نخست        معرفی کتاب        پیامک بختیاری        سایت های بختیاری        تصاویر         لغتنامه بختیاری        بهمن علاءالدین         درباره ما       

عبده ممد للری و خدابس

 

داستان عبده ممد للری را همگان شنیده ایم و تمام این حماسه را استادی محقق و روایتگر که روایتگری اش تا دنیا پابرجاست همچنان صادقانه می گوید از آنچه که بر قومش و مردان و زنان همتبارش رفته است .از این که ممد للری امان خواست و مردانه بازگشت تا همچنان ثابت کند بختیاری پاک و دلیر است.

او چارشنبه بیست و یکم به امید آغازی آمد تا بتواند به برزگری اش و دلاوری هایش که او را زبانزد عام و خاص کرده بودند ادامه دهد.ولی روزگار طبق خواسته ی جمعی که همیشه باعث نابودی خدابس ها می شوند به او این فرصت را نداد و شکوفایی و داشته هایش را به خاطر حماقتی بس کودکانه از او گرفتند و گرفتار غل و زنجیر کردند و یاغی اش نامیدند.و اما اوج بیان استاد علاءالدین در تصویرسازی این حماسه را در این بیت که:

پيشم  كُه  پُشتم كمر  دورم  تفنگچي

خدابس جون او بووت تند پاته وُرچـين

می بینیم  که  کم  از حماسه سازی ممد للری ندارد و این خود قدرت بیان قوی استاد بختیاری را نشان میدهد که برای زنده نگاه داشتن یادها و مردانگی های قوم بختیاری چیزی کم  نگذاشت  و مردانه روایت می کند  و کار صدها هزار کتاب و نوشته را با روایتگری دلنشینش به یکباره به دوش می کشد.خداوند روان پاک این حماسه سازان را که هر دوی این عزیزان را در چند سال اخیر (استادعلاءالدین در سال 1385و ممد للری را 12فروردین امسال-1388) از دست دادیم شاد سازد .


حسین





داستان عشق خدابس و عبده ممد للری در اشعار زیبای بختیاری از گذشته تا به حال به یاد همه مانده است.

عبده‌ممد جوانی از ناحیه للر که در تیراندازی و سوارکاری خبره و زبانزد همه بود در اوج جوانی به خدابس که دختر زیبای روستایش بود دل می بندد پس کسان خود را به خواستگاری خدابس می فرستد اما خانواده خدابس پسر خان را برای او می‌خواهند! و مانع ازدواج آنها می شوند .

اما چون عبده‌ممد وخدابس نمی توانستند از عشق هم بگذرند و اصرار و وساطتهای دیگران نتیجه‌ای دربر نداشت با هم قرار می گذارند درشب عروسی با یکدیگر فرار کنند.

خدابس درشب عروسی با استفاده از غفلت اطرافیان و طبق قراری که با عبده‌ممد گذاشته بود به سراغ عبده‌ممد می‌رود و با اسب سفیدی که در انتظار آنها بود هفت شبانه روز می تازند و از مهلکه می‌گریزند تا به ناحیه گرمسیری شوشتر می رسند.

با توصیه وابستگان و به ترفند امان نامه ، تصمیم به مراجعت به روستای خود می‌کنند ، اما در برگشت عبده‌ممد را زنجیر کرده و به نزد خان که در انتظارش بود می برند و شکنجه می دهند. عبده‌ممد مدتی در زندان گرفتار می شود.

ولی از این واقعه خدابس خود را به آب می سپارد. زمانی که عبده‌ممد خبر مرگ خدابس را می شنود ، بند و زنجير را پاره كرده و از زندان فرار می کند. هنگامی که به نزدیک مال می‌رسد بعد از چند شبانه روز دُهل زدن و سُـرنا کشیدن بر رودخانه، بالاخره آب جسد خدابس را پس می دهد و اشعار این واقعه برای مردم پر از شعر و غزل قومی می شود :

«چهارشنبه بیست و یـَکـُم خــُــم گُل بُردم- اَر دوسنتـُم اِمیره خـُـم جاس اِمردم»

دلداری اطرافیان نمی‌تواند آتش انتقام او راخاموش کند به همین جهت کمر به قتل برادران خدابس و پسرخان که قرار بود با خدابس عروسی کند می بندد و پس از رسیدن به مقصود خود ، برای مدتهای مدیدي به دزفول می‌رود تا اينكه در شامگاه 12 فروردين 1388 در بيمارستان گنجويان دزفول دعوت حق را لبيك مي‌گويد.

پيكر حماسه‌ساز ايل بختياري بنابر وصيتش و تقاضاي همتباران بختياري در روز جمعه 14 فروردين 1388 در زادگاهش لـَلـَــر كـــُـــتــُــك که یکی از روستاهای منتهی الیه شمالی مسجدسلیمان است به خاك سپرده مي‌شود. شعر مرثیه از آقای کورش کیانی قلعه سردی - ( اندوه یاد عبده ممد للری)

و تو که ترکه به اسبت زدی و رفتی

تا ستاره را

به تیره ترین شب تقدیر بسپاری!

چوپانان دل برشته کوهستان

اندوهت را ترانه می کردند .

دیریست دره های دهان گشاد، خاموشند

و از همین جاده ها که تو را تا صبح علی الطلوع بدرقه می کردند

نرینه ای خبر از بارش باران نیاورده است.

از دور که نگاهت می کردم سنگ چین امامزاده ای بودی

که کفر هیچ رهگذری آلوده اش نکرده بود .

دیشب که ماه بر نیامدی

کرناها را برافروختند و دهل ها را کوفتند

سپیده دم که عاشقت یافتیم

در شیب صخره ها جویباری از گل سرخ می لغزید !

تو سپیدار مردی بودی

که امنیه ها یاغی ات می خواندند

بی آن که بدانند شانه ات آبشخور گوزن های هراسان است

"متن داستان" برگرفته از:

http://zallaghi.blogfa.com




این هم به قلم زیبای آقای حسین عبدالهی پبدنی:


تراژدی عاشقانه عبده محمد للری و خدابس ( لیلی و مجنون بختیاری)


تراژدی و داستان عاشقانه عبده محمد للری و دلباخته و شیفته خدابس، تداعی داستان لیلی و مجنون است. عبده محمد للری و خدابس را لیلی و مجنون بختیاری می دانند. عشاق و دلباختگان بختیاری با یادآوری داستان دلباختگی و سرانجام تلخ و غم انگیز عبده محمد و خدابس، به خواندن سرودهای عاشقانه آنها می پردازند و بیاد آنان اشک داغ عشق و هجران بر گونه هایشان می نشیند و آه سرد جدایی و ناکامی را سر می دهند.

     اشعار سوزناک و عاشقانه که از دل سوخته عبده محمد للری و در غم  هجران و فراق یار از دست رفته اش، از زبان سرایندگان گمنام و واله و شیدای بختیاری سرچشمه گرفته و به نظم ماندگار کشانده شده است، ورد زبان هر بختیاری عاشق و دلسوخته است. هیچ زن و مردی از تبار بختیاری نیست که با تراژدی عاشقانه این دو دلباخته سینه چاک نا آشنا باشد. عشق عبده محمد و خدابس الگو و نمادی از عشق و دلبستگی پاک و بی آلایشی شد که در بختیاری زبانزد خاص و عام گردید و تا به امروز و حتی فردا جاودانه در ادبیات بختیاری و در محاورات عاشقانه مردم بماند و یک ملودی خاص و ویژه بنام ملودی و آهنگ عبده محمد و خدابس را در موسیقی بختیاری به یادگار بگذارد.

  سرایندگان با احساس و خوش ذوق و گمنام بختیاری به زیبایی هر چه تمام تر تراژدی عاشقانه این دو دلباخته را با بیانی شیوا و دلنشین اما سوزنده و غم انگیز به نظم کشیدند. خوانندگان بختیاری نیز با خواندن اشعار عاشقانه دو دلداده با ملودی خاص آن، بغض گره خورده دلسوختگان عاشق را ترکانده  و اشک داغ را بر گونه های دلباختگان جاری می سازد. کمتر کسی از مردان و زنان بختیاری هست که با داستان عاشقانه این دو دلداده بختیاری ناآشنا باشد و با شنیدن اشعار عاشقانه و ملودی عبده محمد للری دل سوخته و خدابس نامراد، یارای مقاومت داشته باشد و از سرازیر شدن اشک و هق هق گریه خود جلوگیری کند!

     عبده محمد از طایفه للری و ساکن منطقه للر بختیاری بود. آن جوانی دلیر و خوش قامت در سوارکاری و تیر اندازی مانند دیگر جوانان و مردان قوم خود مهارت خاص داشت. عبده محمد، خدابس را دوست داشت و همواره در کمرکش کوه و در گذرگاه های کوچ ایل قامت رعنای او را از دور نظاره می کرد و در سایه- روشن نور عشق می نشست و چشمان زیبای سیاه آهو وش او را در آینه چشمه های زلال نظاره می کرد. هرگاه چشم عبده محمد از دیدن خدابس محروم می گشت، پژواک آوای بلال خواندن معبودش را از سینه کوهساران می شنید و آرام می گرفت.

     عبده محمد عاشق و دلباخته، صبر و طاقت خود را از دست داد و سرانجام مردان بزرگ و ریش سفید فامیل را به خواستگاری به ظرف خانه پدر خدابس گسیل داشت. مردم از عشق پاک خدابس و عبده محمد للری آگاه بودند و هر کدام به نحوی دوست داشتند و سعی می کردند تا این دو دلداده را به هم برسانند. عبده محمد آرام وقرار نداشت و برای برگشتن ریش سفیدان و بزرگان که برای «بله استونی (1)» به خانه پدر خدابس رفته بودند،لحظه شماری می کرد. او نتوانست در «مال» بماند و به کوه زد و در«رگ» قله رفیع مشرف بر مال پدر خدابس، چشم براه سفیران عشق نشست.

     لاش بره برای پذیرایی بر دار ملار شد و دود آتش و کباب در هم آمیخته و تنگ را پر کرده بود. دود دل عبده محمد عاشق که در هجران خدابس در شعله های آتش پنهان می سوخت، گرچه به چشم نمی آمد اما کمتر نبود! «تشی بی دی» به دل عبده محمد از عشق یار افتاده بود که سوزان تر از هر آتش هویدا و آشکاری بود که انسان می توانست حس کند.

نشست خواستگاری به درازا کشید و صبر و تحمل عبده محمد تحلیل رفته و بی قراری او را کلافه کرده بود. پذیرایی از مهمانان و بحث و گقتگو پیرامون بله بستون، جلسه را طولانی نموده و گذشت زمان را برای عبده محمد دوصد چندان کرده بود. صبر خورشید هم به پایان رسید و در پس کوه امید رو به افول می رفت. سایه بر رگ قله کوهی که عبده محمد بر آن چمباتمه زده بود،نشست و گرگ و میش را تداعی کرد.

 در هوای گرگ و میش پسین، عبده محمد کدخدایان بله بستون خود را دید که از مال پدر خدابس بیرون آمدند. اما آنها سوار بر اسب های خود نبودند و آنها را به یدک می کشیدند! آه از نهاد عبده محمد برخاست. او دانست که جواب منفی پدر خدابس، دل و دماغ سوار شدن از مردان به خواستگاری رفته را گرفته است که پیاده اسب های خود را به دنبال می کشند.

 او طبق رسم فرهنگ قوم خود می دانست که اگر سفیران جواب مثبت دریافت کرده بودند، با قیقاچ و سوار کاری و تیراندازی به مال بر می گشتند. از سوز دل خود پای تفنگ ده تیر موزر ته زرد را به سینه کوه بست و پژواکش قهر و ناخرسندی خود را به گوش پدر خدابس رساند. گلوله بود که شلیک می شد و به تن کوه می نشست و پژواکش در دره و تنگ دور می زدو می چرخید.

    نگاه  مردم مال پدر خدابس متوجه بلندای کوه و عبده محمد شد؛ سفیر فشنگ و صدای تفنگ عبده محمد کوهسار را پر کرده بود.

 خدابس هم با شندیدن شلیک تفنگ یار، زانوی غم را در بغل گرفته و هق هق گریه را سر داده بود؛ سکوت وهم انگیزی مال آنها را فرا گرفته بود. مردان به خواستگاری رفته هم غرش صدای تفنگ عبده محمد را شنیدند و مغموم و نگران ایستادند و دامنه کوهسار را نظاره کردند.

     آری، پدر خدابس به کدخدایان جواب رد داده بود. آنها پس از ورود به مال و رسیدن عبده محمد به او خبر رد تقاضا را اعلام کردند. پدر خدابس او را برای فرد دیگری در نظر گرفته بود که خدابس آن خواستگار را دوست نداشت چرا که دل در گرو عبده محمد داشت و در تب عشق او می سوخت و مخالفت خود را نیز ابراز کرده بود..

     از آن پس پدر، خدابس را تحت نظر قرار داد تا آن دو دلباخته از دیدار هم محروم کند تا بلکه عشق عبده محمد را از دل دخترش دور سازد. پدر حتی خواندن خدابس را هم قدغن کرد تا  آوای دلنشین و تسکین بخشش او، گوشنواز دل عبده محمد نگردد!

و ...

   ... صدای کرنا و دهل عروسی خدابس با خواستگاری که هیچ وقت دوستش نداشت دل کوه را به درد آورد و مردم مال را در یک وصلت اجباری در غم نشاند. هیچ دست دختری، دستمال های رنگین را در آن جشن زور و اجبار به رقص در نیاورد و هیچ چوبی از دست پسری از ایل تن دَرَک را نلرزاند! کرنا و دهل گوش را آزار می داد و فضا را آلوده می کرد. در آن عروسی هیچ کس با ساز نرقصید و هیچ کس تن به بازی نداد و هیچ رویی، به خوشی خود را نشان نداد. همه از عشق خدابس و عبده محمد آگاه بودند، همه دوست داشتند تا خدابس و عبده محمد به هم برسند و بی ساز در وصلت پاک و خدایی آنان برقصند اما افسوس که خشم مخالفت حس عشق را کشت و مهر و دلدادگی را به بند کشید!

      هفت شب و هفت روز توشمال یکسره می نواخت، میشکال به  ساز خود می دمید و دهل زن به دهل خود می کوبید اما دستی به رقص ساز را همراهی نکرد و پایی به ضرب دهل به زمین کوبیده نشد!

روز ششم عروسی، بهونی در کنار چشمه سار بر پا کردند تا عروس را حمام کنند؛ زنان و دختران مال خدابس را همراهی کردند. نگاه دور بین عبده محمد همواره خدابس را جستجو میکرد و می پایید. همیشه او را از مردم چشم خود نظاره می کرد، فقط شب بود که با سیاهی خود او را از دیدار یار محروم می کرد.

عبده محمد، خدابس را در میان حلقه دختران ایل دید که به سوی چشمه می رود. او خود را بر فراز تپه مشرف بر چشمه رساند و به آوازی حزن انگیز و حاوی پیامی رسا، خدابس را از قصد خود آگاه نمود. تنها راه چاره را در شعر همراه با آواز دید تا پیام خود را به او برساند پس  به آوازی دلنشین از ته دل خواند:


تو به دیر و مو به دیر، میونمون تش      سی رهدن به ره دیر کَوشاته وُرکَش

...

     خدابس با شنیدن صدای عبده محمد بی قرار می شود و پیام را در می یابد که می بایست برای گریز از اجبار و تن دادن به وصلت و ازدواجی اجباری و گرفتار شدن دربند شوهر ناخواسته، آماده رفتن با دلداده و محبوب خود باشد، پس او نیز در جواب با آوایی سوزناک خواند:

     تو زواله مو زیواله، میونمون رو      یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو

...

و عبده محمد خواند:

به خروس اول و دَر گشتنِ مَه     تند و تند  پاتِه وُردار بیو ور دَم ره

...

و خدابس هم  خواند:

اَر به واره تیر به مال، تفنگ به کهسار    ترک اسبت جا خومه به وخت دیدار

...

عبده محمد و خدابس با اجرای اپرای عاشقانه، بدون این که کسی از نیات آنها آگاه شود، میعادگاه خود را معین کرده بودند.شاید هم همراهان متوجه شدند اما به روی خود نیاوردند تا آن دو دلداده به هم برسند!


پاسی از نیمه شب نگذشته بود که عبده محمد سوار بر اسب نیله در دره پایین دست مال انتظار خدابس را می کشید. سیاهی قامت خدابس توجه اسب را به خود جلب کرد و شیهه کوتاهش سکوت فضای دلهره عشق و دلبستگی را بر هم زد. دست ها به هم گره خورد و پای خدابس بر روی پنجه پای عبده محمد بر روی رکاب لغزید و بر گرده اسب و پشت عبده محمد جای گرفت. نهیب و مهمیز عبده محمد اسب نیله را از جا کند و در سیاهی شب تیره فرو برد...


صبحگاهان هنگامی که خروس آخرین آوای خود را در پیشواز نور می خواند، مادر خدابس، طبق عادت خدابس را صدا کرد، جوابی نشنید. باز هم صدا کرد:

هی خدابس افتو اوید منجا آسمون وره دهدر! تا کی اخوی بخوسی؟ مادر پاسخی از خدابس نگرفت، از جا برخاست و به طرف رختخواب او رفت، ماشته را کناری زد تا خدابس را بیدار کند که بالش خوابیده در زیر ماشته، رختخواب خالی از خدابس را نشان داد. جیغی کشید و گفت: خدابس نیست! خدابس؟... خدابس؟

خدابس بر ترک اسب نیله در حال تاخت، سر بر شانه و دست در کمر عبده محمد به خواب رفته بود. عبده محمد که خدابس را همراه خود می دید با شوق و ذوق هم چنان به پیش می تاخت. رفت و رفت تا به جایگاهی امن و در محلی که فامیل و دوستانی مطمئن داشت رسید و ماجرا را باز گو نمود و خدابس را در جمع زنان قرار داد و گفت :

     خدابس را از ازدواج اجباری نجات دادم تا با این کار پدرش را مجبور به موافقت کنم . او نزد شما باشد تا همه بدانند که من خدابس را دوست دارم و عشق پاکم را به همگان ثابت نمایم. تا وقتی که خدابس را پدرش به عقد من در نیاورده باشد او عشق پاک من است هم چونزمانی که در خانه پدر بود و حال در نزد شماست.


پدر خدابس عبده محمد را تعقیب کرده و برای انتقام گیری از او به هر کاری دست زد. خانواده عبده محمد را با آزار و اذیت وادار کرد تا به جا و محل او اعتراف کنند اما آنها از نیت عبده محمد و جایی که او رفته بود خبری نداشتند. تلاش پدر برای یافتن دختر و گرفتن انتقام از عبده محمد سودی نداشت.

پس از آگاهی برخی دوستان و اقوام عبده محمد از محل اختفاء و تماس با وی، با میانجیگری امان نامه ای از پدر خدابس در بخشیدن عبده محمد و خدابس و به عقد در آوردن آن دو دلداده دریافت کرده و خوشحال به سوی عبده محمد رفتند. عبده محمد نیز از پیشنهاد طرفداران و دوستان خود استقبال کرده و همراه خدابس و آنان به طرف مال پدر خدابس روانه شد.


با رسیدن عبده محمد، پدر خدابس امان نامه و نعهدات خود را نادیده گرفت و زیر پا گذاشت و او را به قل و زنجیر گرفتار نمود. خدابس هم تحت نظر شدید قرار گرفت و سور و جشن اجباری باری دیگر بر پاشد. پدر خدابس و پدر عروس در انجام عروسی تعجیل کردند و قرار شد فردای همان روز خدابس به خانه سیاه خود روانه گردد.


خدابس یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون؛ هم برای عشق پاک خود شیون می کرد و هم برای یار در بند پدر خشمگین! عبده محمد هم در زیر بار سنگین زنجیر ظلم عاشق کش ناله می کرد.

شب قبل از عروسی، خدابس چاره ای اندیشید. تنها راه خلاصی خود از زندان وحشت زندگی ناخواسته ای که پدر برایش رقم زده بود در سفر به دیار نیستی دید تا همدم نفس غیر آشنایی نشود.


پس به بهانه ای از مال خارج شد و در سیاهی شب تن به امواج آب خروشان رود خانه سپرد و فریاد عاشقانه اش  که عبده محمد را صدا می کرد با خروش امواج در هم آمیخت و به تندی در شیب تند جریان رود خاموش شد...

فردای آن روز در سپیددمان مردم مال تا  از مرگ خدابس دلسوخته و عاشق با خبر شدند به سوی رودخانه شتافتند. دهل برای بالا آمدن تن سپید خدابس از دل رودخانه به صدا در آمد. زدند و زدند تا خدابس خود را به آفتاب نشان داد و در کنار رود بی رحم برای استحمام ابدی بر روی ماسه های سرد، آرام گرفت.

خبر شوم مرگ دلدار به عبده محمد رسید. عاشق دلسوخته  شیون کنان در زیر غل و زنجیر خدابس فریاد می کرد و آنگاه چنین خواند:

چهارشنبه بیست و یـَکـُم خــُــم گُل بُردم       اَر دونستـُم اِمیره خـُـم جاس اِمردم


هیچ دلی از سوزش و حزن دل عبده محمد خبر نداشت، تنها نظاره گر اشک و آه عبده محمد للری بودند مگر کسانی که خود درد کشیده عشق بودند و دلسوختگی او را حس می کردند و چون او به آتش عشقی گرفتار و سوخته دل شده بوده و بس! چنان که این شعر وصف الحال آنهاست:


آتش بگیر تا بدانی چه می کشم      احساس سوختن به تماشا نمی شود

   

یاد و عشق پاک خدابس و عبده محمد للری، آن عشاق مشهور بختیاری همواره در دل و فکر و زبان هر زن و مرد این قوم مالندگار و ساری و جاری است. یادشان برای عشاق شیدای بختیاری همواره ماندگار  و جاوید باد.       

 


1- بله گرفتن از پدر عروس به منزله پذیرفتن داماد، بله استدن،بله گرفتن.


برگرفته از :

 حسین عبدالهی پبدنی - دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠



زاگرس از زردی ات
زوزه می کشد
چون گرگی بر صخره آتش

آه! عبده ی عاشق
آهوی تو اکنون
بر آب ها می گوید و می گرید...
و سپید روی و رویا
بی ریا بر رود
سینه گشوده و کمر بسته می رود
امّا تو را
چه کسی سیاه روی و بخت نامید؟!

با ستاره ی همین چهارشنبه بیست و یکم
بهارانِ بی بوسه و باران
با شب از سینه خود گذرانده ای...

با سپیده نزدم بیا!
با تاری از گل گیسوان خدابس
با الماس های «لچک »ش
که در پَرِ شالت می درخشند

کدام کرفسِ کوه زده به آب سپرده ای
بر کولِ تو اکنون
ستارگان سرود می خوانندچه بر گوشِ خدا خواندی بس کرده
و بی تاب بر اقبال کوتاه خدابس می گریَد-

مردی که عروس از حجله اش ربوده اند
غافل از دختری
که قول گرفته
در بیقراری اش بر سر قرار بیاید
در این فرار
ردّی از گام های گرسنه ی ستاره ای پیداست
که برای ربودنت
هنوز بیتاب ِ بهار و بوسه ست

بشتاب عبده ی عاشق!
هنوز که سوزِ ستاره ای
بر گُرده ی گُل ات ننشسته

مهمیز بزن مادیانِ مستِ دشت را
جا که در مسیر رود
معجزه ی مسیحانه ای باشد

تو نیستی!
و نه خدای مُرده
که بر دست ات فریاد ِزندگی داشت...

آه خدابس خشک◦ گشته
خنک از خواب توام بخواب
با شوقی که حسرت همیشگی ات در سینه مُرد

در سیاهی ستاره و سفر
با کفنی از کرفس و بلوط
و شانه ای کبود
که بی جرعه ی رود
رو به رهایی گور رفت
در چهارشنبه بیست و یکم
که تنها ماه
« مینا»ی تو از دهان ستاره ربود
از دهان پُرِ خاک و خونِ مردی
که هر پنج شنبه
پنجه بر گونه و گور می کشد...

نه!
عبده ی عاشق به آسمان بنگر

تابوت کُشته ی تو را
ستارگان مرده بردوش می برند...

از کتاب چارشنبه بیست یکم، سراینده : سعید آژده


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 21  توسط حسین  |